چند روز پیش برای اولین بار یه کاری پیش اومد که مجبور شدیم به «حوزه علمیه خواهران» بریم…
نگهبانی حوزه خواهران
ای کاش نمیرفتیم. بدترین رفتار ممکن را آنجا با ما کردند… لحظه ورود به ساختمان، با پیرمرد نگهبان ملاقات کردیم و سوالاتی در مورد اینکه ما که هستیم و از کجا و برای چه آمدیم و با چه کسانی کار داریم و … از ما پرسیدند (صد رحمت به شب اول قبر!). بعد از تمام شدن سوالات شروع به تلفن زدن کردند…
- الو… آقای نوری و آقای … اومدند و میگن با شما کار دارند… به جا نمیارید! از طرف نهاد … اومدند.
ظاهرا به جا آورده شدیم و اطلاعات دقیقی از پشت تلفن به جناب «نکیـــر» این سازمان داده شد (لطفا در خواندن کلمه دقت کنید – نکیــر نام فرشته ای است که انسان را شب اول قبر سین جین میکند) و ایشون پشت تلفن گفتند:
- بله… ساختمان شهید بهشتی… خیلی خوب راهنماییشون میکنم. (تلفن قطع شد)
حالا ایشون وظیفه راهنمایی ما رو به عهده گرفتند و شروع کردن به توضیح دادن. و این دوست ما گفتند بابا من چند بار اومدم بلدم ولی این آقا توضیحات کامل خودشون رو باز ادامه دادند و دوباره توضیحات رو تکرار کردند که مسیر رو اشتباه نریم. خوشبختانه آدرس دهی تمام شد و خوشحال شروع به حرکت کردیم که…
مجددا نگهبانی!
اومدیم که بریم یه آقای دیگه ای اومدند که ما اول فکر کردیم جناب «منکر»هستند و باید دوباره سوالات شب اول قبر رو به ایشون بگیم. خدا رو شکر سئوالات رو ایندفعه از جناب «نکیـــر» همان نگهبان قبلی پرسیدند و پس از اطمینان از دین و خدا و پیغمبر ما دوباره ایشون مسیر را برای ما توضیح دادند…
–مستقیم میروید تا آن ساختمان دست چپ … متوجه شدید کدام ساختمان رو میگم؟! اون یکی … و قشنگ آدرس را مجددا تفهیم کردند.
یادی از اموات و آشنایان نگهبانان کردیم
نیم ساعت که دروغه ولی بیست دقیقه ای اینجا معطل شدیم و من هم که جای دیگه ای قرار داشتم و حسابی دیرم شده بود در دل یادی از ارواح خواهر و مادر و اجداد این دو نگهبان کردم و در دل برای شادی روحشان صلوات بلند فرستادم.
کنترل نامحسوس
بالاخره جواب «نکیـــر و منکر» رو هم دادیم و با دلی شاد که همه چیز تمام شده وارد شدیم. همینطور که میرفتیم به دقت از پشت شیشههای نگهبانی کنترل نامحسوس میشدیم که مسیر را خدای ناکرده اشتباه نرویم و نکند که مسیر را گم کرده باشیم و مجددا مجبور به توضیح شوند.
امداد غیبی
هنوز بیش از نیمی از راه را نرفته بودیم که ناگهان متوجه پیرمردی دیگر در سمت چپ خود شدیم که به شدت با نگاهش ما را تعقیب میکند. دوستمان که قبلا هم به این جهنم آمده بودند گفت باید برویم و گزارش کاملی از سوالات «نکیـــر و منکر» را به ایشان بدهیم… دوباره رفتیم و تا آمدیم شروع به سخن کنیم نیمی از اطلاعات ما را ایشان به ما گفتند که خودمان در عجب ماندیم که ایشان چطور اطلاعات ما را دارند! و گفتند:
با کدوم قسمت کار دارید؟ با چه کسی صحبت میکنید؟ من آمار شما رو از چه کسانی باید بگیرم و …
تمام سوالات را که پاسخ دادیم مجددا ایشان زحمت کشیدند و تلفن زدند که آقای فلانی دو نفر اومدند اسم شما رو آوردند و …
از اجداد ایشان هم یادی کردیم…
امداد غیبی بیشتر و تعجب فراوان من از عالم برزخ
مجددا آدرس دهی شروع شد تا جناب «هدایتگر» تشریف آوردند تا مراقب ما باشند و ایندفعه نه مراقبتی با چشم و نه آدرسی با زبان بلکه همراهی ما تا مقصد و کنترل محسوس ما که خدای ناکرده چشمانمان به چادر سیاه و صورت پوشیده دانشجویان آلوده نشود. امداد غیبی جالبی که روی داد این بود که ایشان آدرسی که ما میخواستیم بریم رو بلد بودند و کاملا نام ما را میدانستند و در جریان همه چیز قرار داشتند. اینکه از کجا و چطور به اطلاعات ما رسیدند خدا عالم است.
لحظه موعود و دیدار یار
تا مقصد رفتیم و ایشان زحمت کشیدند درب را زدند و بعد از باز شدن درب کلاس تا چشم کار میکرد سیاه دیده میشد و بوی مطبوعی از لوازم آرایش از کلاس مملو از موجوداتی سیاه بیرون میآمد و معلم آخوند مرد با چهره ای سرخ که (مربوط به سوالات مذخرف دانشجویان از ایشان و اظهار نظرات بیجای آنان در کلاس بود) بیرون آمد. اوراق را تحویل ایشان دادیم و گفتند در فلان اتاق منتظر بمانید تا من بیایم و چند کلامی صحبت با شما دارم و بعد با هم میرویم… خدااااااااا آخه چرا ما رو ولمون نمیکنن.
ورود به سالن اداری
برای انتظار به سالن اداری رفتیم. سالنی پر از مردان عجیب و غریب… قیافه های اتیغه… اخلاق گند… آدمهایی که معلوم نبود از کجا جمعشون کردن آوردنشون… تا پیش آقای … رسیدیم.
همینطور که با تلفن صحبت میکرد کلهای تکون داد و من هم به احترام کله اش کله تکون دادم.
خروج ما و تعطیل شدن حوزه علمیه
کارمون بالاخره تموم شد و قرار شد بیایم بیرون… همزمان حوزه علمیه هم تعطیل شده بود و همه هلوها زده بودند بیرون… فقط حیف که گندیده و ترشیده بودن و اصلا قابل استفاده نبودن!
بدون اینکه نگاهی کنیم که آیا کنترل میشویم یا نه! و یا اینکه نگاهی به هلوهای ترشیده کنیم رفتیم و رفتیم که دگر بر نگردیم.